تبلیغات
نامه های عاشقانه


نامه های عاشقانه

عشق من مینا

در حالی می نویسم که هنوز لطافت بال فرشتگانی که آوای بهشتی تو را نه از آن بالا که از سینه ی گرم تو به من رسانده اند،تنم را نوازش می دهد.

هر بار پصدایت را می شنوم گرمایی از قلبم به تک تک ذرات وجودم می رسد و آنها را به جنب و جوشی وا می دارد که همه و یک صدا تو را فریاد می زنند و من ناخودآگاه دستانم را دراز می کنم شاید لمس دستانت کمی آرامشان کند ولی دریغ که هزاران دست همدیگر را گرفته سدی ساخته اند تا دستان ما بهم نرسد.

اگر گفتم نوای دلنشینت را بده و دلتنگیم را بگیر تعجب نکن آخر لمس هرم تنفست دلتنگیم را می برد و جایش را می دهد به دلتننی از آن هم بزرگتر، اگر بزرگتری باشد.

اینجایی که هستم اگرچه قطعه ای از بهشت است ولی چون دورترین فاصله ایست که از تو داشته ام صفایی ندارد. مگر نگفتم که بهشت را هم بی تو نمی خواهمبهشت من هر جاییست که تو باشی و غنچه ی لبهایت هم زیباترین گل آنجاست.نکند تو همان میوه ی ممنوعه ای که نباید به تو رسید و وای که اگر این باشد چه آسان است رها کردن بهشت.

به تو گفتم احساس من به تو رود پیوسته روانیست که دریا می شود آنچنان که عظمتش خودم را هم می ترسانم، به این امید که بگویی «خودت را درون آن رها کن تا به عمق آن برسی» اما تو نگفتی. نمی دانم تا کی می خواهی مرات همچون تخته پاره ای بر موج از این سو به آن سو بکشانی.من غریقی هستم که دست و پا زدنم برای نجات نیافتن است آخر غریق دریای تو بودن هم افتخاریست بزرکتر از افتخار شاید خیالی تمام قایق سواران.

از پنجره بیرون را نگاه می کنم.آسمان زمین سفید ئپوش را عروس کرده است و از فرط شادی برق می زند نه به انازه ی چشمان تو.  اگر آسمان چشمان من هم اینبار برف ببارد تو عروس می شوی؟ هر چند دل تو آنقدر سفید و لیف است که ئبرف هم از آمدنش شرمنده است.

راستی نکند آن دختر زاده ی تویه حالا زیر برف سردش بشود.آخ او هیچوقت چتر نمی خواهد. شاید او هم عاشق است و مثل من شکوفه های سفید هبوط کرده او را به یاد معشوقش می اندازد.اگر این است که گرمش نشود خوب است

تو هم اگر سردت شد چادر نمازت را به دورت بپیچ و برو سر همان سجاده ی روی طاقچه،عطرت را به روی آن بپاش و فقط یکبار طوری که خسته نشوی بگو «خدا،مواظب عشقمان باش» و ببین که چگونه هزاران فرشته ی نه به اندازه ی تو عاشق به بهانه ی رساندن یام تو به آنرا در تمام آسمان پخش می کنند و غروب را کمی پررنگنر

لحظات را به انتظار دیدار نزدیک نو می گذرانم. هرچند که تو از آن فراری هستی ، شاید فکر می کنی که دیدن تابلویی با موضوع آب داغ تشنه را تازه می کند ، باز هم حق با توست ولی مگر نمی دانی که کسی لاله ی بی داغ درون گلدان نمی گذارد.

آن روز هزار بار عشقم را برای تو فریاد خواهم کرد نه با زبان که با صدای ضربان قلبم،پرش پلک و برق چشمانم و حتی با سردی صدایم تو هم با یک لبخند و یکی از همان نگاههای نافذت که هنوز تاب تحمل آن را ندارم داغم را تازه کن.

                                                                داغدارت

                                                               حسام


نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن 1388 ساعت 08:15 ب.ظ توسط |حسام |نظرات |

با دلی پر خون ،گلویی پر بغض و چشمانی پر از تمنای اشک می تویسم.می بینی؟ دوباره بغضم برگشته.ولی اینبار بزرگتره اونقدر بزرگ که از گلوم بیرون نمیاد همون طور مونده اونجا و از درون آتیشم می زنه.حتی نمیذاره یکم اشک روش بریزم تا کمتر آبم کنه شاید اونم شنیده که ازم خواستی گریه نکنم و چون تو دلیل وجودشی می خواد بازم حرف حرف تو بشه.

نه، از تو ناراحت نیستم ،تو که بزرگی ،تو که خورشیدی این منم که قدرت ندارم ببینمت،داشته باشمت و نگهت دارم.این منم که عهدمو با اون کسی که بهم دادت شکستم ولی اون با مهربونی خاص خودش که منو یاده مهربونی تو میندازه تورو ازم نگرفت فقط یکم دورت کرد،دورت کرد که شاید یه روزی که اونقدر شقایقی شدم که لایق خماری چشمات باشم برت گردونه.

عزیزم،منو ببخش دلیل دوریمون فقط منم.این منم که تو سفر عشق پام لرزید ، نتونستم پا به پات بیام و فقط نگاهت امیدوارت به پشت سره که تو جاده نگم داشته.نکنه اینم قطع کنی.

از بغضم می گفتم یاد بغض عشق افتادم و اسم معمار عشق که بهم هدیه کردی.آری معمار عشقم معماری که می خواد یه قصری بسازه به بزرگی فاصله ی دستامون و کوچکی فاصله قلبامون،اونقدر بزرگ که تا هرجا نگاه می کنم فقط تو باشی و اونقدر کوچیک که فقط جای من وتو باشه.هیچ کس دیگه رو نمی خوام فقط من باشم که ببینمت فقط من صدات کنم فقط من ببویمت فقط من تو آغوشم حست کنم.

اونقدر بلند باشه که هرشب دستمون رو از پنجره ی آبیش بیرون ببریم چندتا ستاره بچینیم و بریزیم روی یاسهای روی روی طاقچه که گذاشتمشون تا از تو بوی یاس بگیرند عین اون بید مجنونایی که کاشتم تا پریشانی رو از روی دست تو بنویسند.

گفتی یکم دوری؟ باشه ولی چرا حالا درست حالا که میخواستم با ساده ترین بهانه ها تئوری سه قدم فاصله با معشوق را که همیشه از آن شاکی بودی هزار بار رد کنم و باز دارم لبهایم را فرودادن تمنای بوسه هاشان و دستانم را از التماس دستان تو.

باهد،تا زمانی که برگردی به یاد تو شبی یک بار یاسهای روی طاقچه را می بویم،شبی یک ستاره را سوار نسیم می کنم و به سوی تو می فرستم تا بجای تو تن نسیم مور مور بشه،شبی یک بار دختر زیبای زیر چادر نماز را دعا می کنم و شبی یک بار آن دختر زاده ی تویه زیر باران را که چتر نمی خواست نوازش می کنم تا روزی که مثله تو که قلبمو ربودی بدزدمت و یا خودم ببرمت به همون قصر با پنجره های آبی.

                                                                     معمار عشقت

                                                                      حسام    


نوشته شده در چهارشنبه 23 دی 1388 ساعت 07:01 ب.ظ توسط |حسام |نظرات |

حس عجیبیست در این لحظات خاص برای معشوقی خاص نوشتن.لرزش دستانم که با قاه قاه خندشان شور و احساسشان را بیان که نه پنهان می کنند نوشتن را برایم مشکل می کند آخر این مستی ماورای بیان است و گاهی ادراک

بالاخره این لحظه رسید،ستاره هایی که به نشانه ی نزدیک شدن به این روز می کشیدم آنقدر شد که بتواند برق چشمانت را که نه سایه ات را تداعی کند  و این یعنی خورشیدی بالا آمده که سایه ای هست.

زیبای من طلوعت،بهارت ،شکفتنت ،لمس بودنت ،تبلور حضورت ،... نه خیلی ساده تولدت مبارک.

در این یکه زمستانی، خوب یک شدی شاید هم یک کردی وقتی که با تولدت در این روز بقیه روزهای سال را حسرت به دل گذاشتی و منت را گذاستی بر سر این روز؛هرچند که تو آنقدر مهربانی  که می گذاری هر سال یک روز هفته مزه کیک تولدت را بچشد و امسال برشی از مهربانیت به سه شنبه رسید اگر بشود کوچکش کرد.

راستی نکند بجای کیک تولدت رشته ی عشقم و زنجیر عمر مرا ببری ولی اگر آنرا هم بریدی هوای دستانت و هوای هوایی نشدنت را داشته باش من سرخ شده ام که دستان تو نشوند.

داشتم می گفتم که چگونه با ساختن تولدت با آن، قدم بر چشم زمستان گذاشتی؛ پاییز دق نکند خوب است .

تو وقتی آمدی که در شب آخر پاییز تمام عاشقانت را شمردی و ثابت کردی که با یک گل بهار که هیچ زمستان هم می شود .

رسم عاشقیست تبریک یلدا ولی تو با بزرگ شدنت آنرا هم مثل من چنان کوچک کردی که دیگر به چشم نیاید و همه تو را بهم تبریک بگویند بجای یلدا

امسال واقعه ای نقره ای افتاد.خورشید تولد تو دست ماه تولد من را گرفت و به خودش نزدیک کرد ولی نه خیلی نزدیک ]خر ماه از خورشید نور می گیرد ولی تاب سوختن در آن را ندارد.

من نفهمیدم امسال به کدام دلیل تولدت را بی من ساختی .همیشه فکر می کردم چه کسی بهتر از من می تواند جشن بگیردش ولی می بینم که برای درک عظمت لحظه ای که به نام توست باید خیلی بزرگتر بود بزرگداشتش که دیگر هیچ.

ولی بیکار نمی شینم، من به نیت پاک هفده شدن تو هفده پروانه را می خندانم،هفده بوسه را سوار هفده قاصدک می کنم ،هفده آه را به سمت کسی که تو را در اول زمستان به من داد پرمی دهم.

،هفده غنچه را می بویم، هفده شمع را و هفده بار دلم را آب می کنم و هفدههزار بار با هفده اسپند که چشمت نزنند می گویم:

نازنینم،تولدت مبارک.

نامه که قابل نداره اما همش واسه خودت

                                                            فقط نوشتم اینا رو به خاطر تولدت

                                                                کسی که هر روزتو را به خودش تبریک می گوید

                                                                                                    حسام 


نوشته شده در چهارشنبه 2 دی 1388 ساعت 03:45 ب.ظ توسط |حسام |نظرات |

این روزها حال و هوای دیگری  در لحظه هامان جاریست. آخر متعلقند به یک عاشق

عاشقی که  برای عشقش به راه افتاد همه چیزش را داد،خودش مرد اما عشقش نمرد و خاطره اش زنده ماند تا هنوز که هنوز است  چشمان هرکس را که حتی یک لحظه  دلش لرزیده تر می کند و سر مانند من هایی را پایین می اندازد که می خواهند خودشان را در عشق اسطوره و معشوقشان را افسانه کنند.

وای از دونده های خط پایان این ماراتن بی پایان.

خجالت می کشم که بگویم عاشقم ولی اعتراف می کنم مثل همان مرد تشنه ام؛تشنه ی رویت ،بویت ،مویت و راهی که بیاید سویت.ترا به لبهای خشک او قسم میدهم :نگذار تشنه ی تو و بی تو بمیرم بگذار سرمست از باده ی عشقت و برای تو بمیرم  تا شاید منهم بین صفحات تاریخ گم نشوم تا اگر روزی کسی ،نواده ای یا چه میدانم عاشقی سرگذشتم را خواند به احترام معشوقش که تو باشی قاصدکی هوا کند و پروانه ای را بخنداند.

راستی چقدر بگرییم، حال که ضربان قلبمان،تپش های نبضمان و چشمک های ستاره ی پیدا شده در آن شب زیبا  در آسمان هفتم  نزدیک شدن وصالمان را فریاد ی زنند و حال که تو، دختر زیبای زیر چادر نماز،برای عشقمان دعا می کتی و تا مرغ آمینی هست که آهت را تا فراتر از ستاره یمان برساند، بیا تا همراه پروانه ها با اشک بخندیم.

گفته بودی ساده بنویسم .ساده می نویسم :دوستت دارم.

ولی اینطور کسانی که نمی دانند برای عوض کردن عاشقانه  باید مععشوق  را عوض کرد از شبیه بودن نوشته هایم ایراد می گیرند.اشکاالی نیست بگذار بر تشابه من خرده بگیرند نه تفاوت تو.

نزدیک شدن شب یلدا ناگزیر ما را به یاد فال حافظ می اندازد.هر سال آرزوی یلدایی را می کردم که با هم و برای هم فال بگیریم ولی در این شب زمستانی بیخود مزاحم خواجه ی شیراز نمی شوم چرا که هر کدام از غزلها یک یا چند بار در جواب فالهای شبانه ام آمده اند و گاه شاد و گاه پریشانم کرده اند.

یلدا را نه بخاطر فال که برای تولدت به انتظار می نشینم. 

                                                                                                     تشنه ات

                                                                                                       حسام

 


نوشته شده در یکشنبه 29 آذر 1388 ساعت 01:25 ب.ظ توسط |حسام |نظرات |

بی بهانه دسلام

تازه از دیدنت می آیم.این وقتها حال عجیبی دارم. باور نمی کنی ولی از شدت مستی خمارم.از یک طرف به جشمانم که تو را دیده اند و احساسم که بودنت را لمس کرده است می بالم و از یک طرف از این همه تیک تیک ساعت که تا دوباره دیدنت باید ضربان قلب بی توام را تداعی کنند خجالت می کشم.آخر میدانی که این لحظات دورترین ثانیه هایند از دوباره دیدن تو.

هرجند من تو را زیاد می بینم.من تو را در جشمان مضطرب یک عاشق،در لبخند در عین فرح بخشی طعنه زن یک معشوق و در اشکهای شبانه ی گلهایی می بینم که می دانند تا زیبایی و عطر تو هست طراوت برگهاشان و تنگی غنجه هاشان تنها نشانه ای از پوست و دهان توست و عرق شرم شبنمشان برای اینست که بحقیقت خود را لایق اینهم نمی دانند.

راستی با روزهای مانده تا بهار چه میکنی؟

اشتباه نکن.بهار عشقم را می گویم.بهار عشق من روز فریادش نیست،روز آغازش نیست،روز آغاز توست.

چرا تولدت نمی شود؟ آخر من  با این که میدانی چقدر دوستش دارم به پاییز که درد نارنجی عاشقان را کمی بیشتر میداند سپرده بودم  به زمستان بگوید امسال زودتر بیاید جرا که تو همیشه با آن میایی.

کاش میشد چشمها را بست و لای تقویم را یکباره باز کرد و چون درست روی همان روز باز می شود ...

ولی نه آخر این انتظار بهانه ی جدیدی است برای شبهایی که می خواهم بخوابم به امید اینکه خوابت را ببینم و به این امید که بیدار شدنم مصادف باشد با طلوع زیبای خورشید چشمانت و آن اینست که فردا که بیدار می شوم یک قدم به رسیدن کبوتران صحن خیس چشمانم به آرزویشان که رساندن دوستت دارم های من به تو به امید نوازشی بخاطر تولد توست نزدیک شده ام.اما خوب می دانم که:

تاریخ تولد تو توی دفتر حسابم                     شب که جشمامو می بندم باز نمی ذاری بخوام

                                                                                 

                                                                                        غریب قریبت

                                                                                          حسام

                                                                                             


نوشته شده در یکشنبه 15 آذر 1388 ساعت 08:24 ب.ظ توسط |حسام |نظرات |

بهارم سلام

 

دوباره در این کلبه را باز کردم.می بینی؟ حتی یکمم خاک روش ننشسته،نو نو مونده،تازه مثه روز اولش مثه عشقم.اصلا انگار هیچ وقت اینجارو ترک نکرده بودم فقط چشامو بسته بودم و  فکر میکردم که بیرون کلبه ام غافل از اینکه این زندون لذت بخش راهی به بیرون نداره فقط یه بار توش مهمونیه و در بسته میشه تا وقتی که صاحب اصلیش بخواد بیاد.پس تو کی میای؟

وقت خونه تکونیه آخه یه فصل جدید توی عشقمون شروع شده آخرش انقدر بهارو شرمنده ی طراوتت کردی و با غصه پژمردیش که جای خودشو به یه فصل دیگه داد.فصلی که چون به پاییز نزدیکتره باید رسیدنشو به تک تک عاشقای دنیا تبریک گفت و همه ی اسفندای سالهای اومده و نیومده تمومه اسپندای دنیا رو نذر  قدمای مبارکش کرد.

اکنون که از تو و برای تو می نویسم در حال ادای یکی از نذرهای عاشقانه ام هستم اما نگرانم که مقبول نباشد آخر من هر لحظه از عطش به تو رسیدن سیراب می شوم و گرد و غبار راهت را به نیت تسکین این دل دور از تو عمدا فرو میدهم.

بیا نذری برای فردا بکنیم.می خواهم خواب ندیده،خودم را با خنجر یادگاری فصل یکم قربانی یک لحظه فروغ بی مثال چشمانت کنم و آن پرنده ی زیبا را که برای قربانی کردن به پیشم می فرستی قاصده ادای نذرم کنم تا بجای من برای آخرین آن فروغ  را ببیند.من همصدا با حلق اسماعیل فریاد عشق تو سر میدهم و پروانه وار به دور کعبه ی وجودت می گردم و به هوای صفای تو هفتاد بار از منای وجودم دل میکنم تا حتی  از سراب آنهم سیراب شوم.

راستی دیشب اینجا زلزله ای آمد که نپرس،یک جای نشکسته نمانده است .اینجا دلم را می گویمآخر چرا همیشه این دل میشکند حتی وقتی که دوستت دارم تو باید آنرا بند بیندازد.«تو جان میبخشی و اینجا به فتوای تو میگیرند جان از ما» ولی شاید هم حق داشته باشد،خودت قضاوت کن یک دل کوچک که پر از عشق توست چگونه تحمل هجوم این سیل احساس مقدس تو را دارد.

کاش هر ماه یک شب و هر شب یک حرف از جادوی دوستت دارم را  می گفتی تا شاید می توانستم حق تکان خوردن لبهای نازنینت را ادا کنم.

حال که مرا سزاوار داشتن خطی از احساست دانستی و راز دل بی قرار و پردهی خواب شبهای پریشانت را برایم گشودی بیا تا نهال عشقمان را در زمینی پاک بکاریم و با اشک چشم و خون دل آن را آب دهیم تا روزی که این نهال ریشه دواند و تنومند شد بدون دست یاری دیگری زیر سایه ی دلپذیر آن با هم بیارامیم.

براستی کدام زمین لایق عشقی است که یک طرفش تویی،عاشقش تویی،معشوقش تویی،شعر و غزلش تویی ،همه چیزش تویی بجز قلب پاک عاشق.پس تا زمان یکی شدن قلبهایمان با ریشه های درخت عشقمان دستهای هم را میگیریم،بهم تکیه می زنیم و برای یکدیگر سایبان می شویم تا برسیم بجایی که می نرسد پای اوهام و دیده ی افکار

دوباره برایت می نویسم:

رفت حاجی به طواف کعبه و باز آمد

                                                     ما به (قربان) تو رفتیم و همانجا ماندیم

                                                       قربانیت

                               حسام


نوشته شده در جمعه 6 آذر 1388 ساعت 01:25 ب.ظ توسط |حسام |نظرات |

الان که برایت می نویسم خورشید یواش یواش دارد همه ی ستاره های کوچک و ماه کمی بزرگ را از آسمان بیرون می کند و خودش حاکم مطلق آن می شود.درست مانند تو که وارد قلبم شدی با این تفاوت که تو یکباره آمدی و از وقتی هم آمدی از خجالت نورانی بودنت ستاره ها سرشان را هم بالا نمی کنند چه برسد چشمک بزنند.عین من.آخر نمی دانم چرا همیشه ی خدا سر من پایین و شانه های تو بالاست.

این ساعات را دوست دارم و غروب ها بیشتر دلتنگت هستم که چون برای توست آن را هم خیلی دوست دارم.نه این که بگویم خورشیدی،مگر نه این که خورشید شبها گل های آفتابگردان سرگردان را به حال خودشان می گذارد و خودش می رود جایی دیگر تا ببیند امشب که برای جای دیگر امروز است چند نفر مثل من برای تو  عاشق برق چشمانش می شوند، ولی تو هیچ گاه نمی روی.نکیه داده ای یک گوشه ی دلم و آنچنان حرارت پاشی می کنی که برای روشن کردن تمامی شبهای نیامده هم کافیست.اما زیر شمع از تو نوشتن لذت دیگری دارد پس اتش درونم را فقط به خودت عرضه می کنم چون دیگران را می سوزاند.

راستی  چرا این خورشید فاصله اش را از زمین کم نمی کند؟ حتما شنیده ای که اگر فاصله ی این دو اندکی کم شود دنیا بهم می ریزد.ولی نترس نزدیکتر بیا،آخر بهم ریخته تر از این؟باور کن برایش خوب است.مگر نگفته ام تا دنیا دنیاست و شقایق تنهاست پادشاهیت را به ملک ویران دلم به فرمانروایی زبردست ترین شاهزاده خانم آبادترین سرزمین دنجترین جای بهشت نمی دهم؟

عذه ای بر اساس محکمترین استدلالات علمی می گویتد ماه از خورشید نور می گیرد،عین من از تو ولی باید به آنها بگویم فقط در نتیجه مشترکیم نه در راه حل.

باور کن قصه ی ماه و خورشید را طولانی کردم که دیرتر سر اصل مطلب بروم.آخر حتی فکر این که تا چند چرخش دقیقه شمار دیگر تو را خواهم دید دیوانه که نه دیوانه ترم می کند.

وقتی کنارت هستم حس عجیبی دارم.از یک طرف در عطر گیج کننده ی بهار نارنجت گم می شوم و از یک طرف میل در آغوش کشیدنت را گم می کنم.آخر بین خودمان بماند می ترسم،نه از تو،از برمودای چشمانت  که تا سویدای دلم نفوذ می کند و آتشی که در پس آن است.می ترسم اگر روزی آزادش کنم خودم هم تحملش را نداشته باشم.مگر ندیدی پروانه وقتی بالش سوخت دیگر یارای جلو آمدن ندارد؟می ترسم که تو این پروانه ی نیمه سوخته را از ترس سوختن کامل از آتشت منع کنی.

راستی اگر چند شب پیش دوباره جنون این دیوانه ات بد موقع فوران کرد ،ببخش.نکند بروی پیشیکی که دیر به دیرتر از آن دوباره ها بشود و به قول خودت کمتر آبرویت را ببرد.

گفتم که دوست دارم برایت و  به دستت بمیرم ولی بدان گاهی سرمای یک نگاه بی تفاوت معشوق از سرمای هزار گور قطبی بیشتر است.برای چه بمیرم؟به کجا بروم؟وقتی امروز مانندی هرچند خیلی دیر به دیر می آید که می توان تو را حتی شده از گوشه ی چشم دید و صدایت را به گوش جان شنید،عطرت را تنفس کرد و تنفست را بویید.

امروز می آیم که برای یک غروب هم که شده با هم زیر یک سقف که نه،زیر یک آسمان باشیم تا اگر شکل عجیب ابری یا درخشندگی مرموز ستاره ای  هردویمان را جذب کرد یک اشتراک دیگر به اندک اشتراک های شاید ارغوانی دفتر گل دار گوشه ی طاقچه و زیر دیوان حافظمان اضافه شود.

البته نه از آن اشتراک ها که وقتی می بندند می شوند مشترک.آخر می ترسم این مشترک عزیز شبکه ی قلبم هر وقت که خواست در دسترس نباشد.

                                                                                             مشترک همیشه در دسترست

                                                                                              حسام


نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد 1388 ساعت 07:27 ق.ظ توسط |حسام |نظرات |

بهانه ام سلام

سلامم را می نویسم تا لبهای نازنینت را برای پاسخش به زحمت نیندازی.آخر شاید نخواهی جواب دهی بمانی توی خجالت چشمان پر از التماس من.اصلا پاسخ لازم نیستف همین که ته دل مثل حریرت چیزی مثل پاسخ تکان بخورد تا دنیا دنیاست برایم کافیست.

پاسخ نامه هایم هم همینطور است.در نامه ی قبل غیر مستقیم علاقه ام را به داشتن جواب نامه ای از تو عنوان کردم به امید اینکه ... اینطور نگاهم نکن.مگر در دادگاه عاشقی تو که مرا به حبس ابد محکوم کرد امید هم مانند دوست داشتن جرم است؟

حالا می دانم که اگر جواب نامه ای از تو بخواهم باید عنوان یکی از نامه هایم را « نامه بی جواب» بگذارم تا شاید تو مثل همه ی کارهای متفاوتت به آن پاسخی بدهی.

ای من به فدای اولین لحظه ی نوشتن پاسخت ، اگر هم به دلیل بی دلیلی که خودش کلی دلیل است ننویسی فدای اولین لحظه ی سکوتت.

تنها توقعم ازت یه بار جواب ناممه،این هم زیاده؟ مختصر بنویس،فقط فهرست. بر من منت نمی گذاری یا کاغذ؟

راستی اگر خواستی بنویسی قبلش خبرم کن.آخر کدام جوهر لیاقت دارد که تو با آن بنویسی بجز خونم که آنهم لیاقتش را از عشق تو که در آن جریان دارد گرفته.قلمش را هم می دهم تنهاترین فرشته ی خدا که او هم قلبش که نه بالش شکسته از چوب همان درخت سیبی که مثل تو برای من بزرگترین وسوسه ی پدرمان آدم بود بتراشد،شاید به برکت دستان تو هم بال ان فرشته خوب شود و هم قلب من غیر فرشته.

تو رو خدا یک بار هم که شده به سبک ادمهایی که برای نوشتن پاسخ هر نامه ای از طرف هر کس که باشد عزا می گیرند تو هم با حرص جواب نامه ام را بنویس تا ببینم فردای بی رویای نیامده دست کیست؟دست ما که نیست،میدانم مثل نامه ات هیچ وقت ما نیست.

هیچ وقت دوست نداشته ام برای کسی چیزی بخوانم ولی باید اعتراف کنم عاشق ان لحظه ام که برای تو عاشقانه بخوانم و تو با آن نگاه معصومت به هوای ان که من حواسم به خواندن است مرا نگاه کنی غافل از این که من همیشه سنگینی نگاهت را از سبکی روحم  خیلی راحت حس می کنم و خودم کلماتی به ان اضافه می کنم تا هیچ وقت تمام نشود.

آری خودش است شاید گذاشته ای تا جواب هر هزار عاشقانه ام را ببندی به پای  یک پرنده که از چشمانت پر می گیرد  و در یک لحظه که از تو غافلم بسویم پر دهی و چون هیچ گاه خیالم از تو فاصله نگرفته تو هم تا کنون ان را نفرستاده ای ولی یک روز آن را می فرستی تا هم تو سبک شوی هم من.البته نه از آن سبک ها که معتی کوچک می دهد چه اگر آن باشد به همان نگاه پنهانیت هم راضی نیستم.

فقط خواهشی دارم بیا و بخاطر من که جواب هر هزار نامه ام را به خسته نشدن دستانت برای نوشتنشان بخشیدم که نه بخاطر ستاره ها آن لحظه خبرم کن تا بگویم فرشته ها برایشان از نگاهت عکس یادگاری بگیرند آخر شبهایی که ماه در آسمان نیست نمی دانند به چه نگاه کنند.

منتظرش می مانم.

                                                                                   صبورترین عاشقت

                                                                                   حسام        


نوشته شده در جمعه 9 مرداد 1388 ساعت 11:00 ق.ظ توسط |حسام |نظرات |

مینایم  سلام

دلم برای از تو نوشتن تنگ است. درست است که همین دیروز برایت نوشتم ولی نمی دانم چرا دوست دارم هر نامه ای را که تمام کردم جواب نامه ای از تو برسد و من شروع کنم به نوشتن نامه ای دیگر.

نمی دانستم از چه بنویسم نه که فکر کنی کم آوردم، من آنقدر از تو ناتمامم که می توانم هزار نامه را تمام کنم.مثل من مثل داستان هزار و یک شب است که باید شبی یک نامه بنویسم تا زنده بمانم.راستی تو ا هزارمین عاشقانه در کنارم می مانی؟

چیزی از تو ندارم به جز یک اسم که آنهم آنقدر برایم مقدس است که تا مدتها حتی به آن خطابت نمی کردم و اینجا بود که عسل متولد شد؛اسمی که بزرگترین افتخار دفتر خاطراتم است و آن اینکه هیچ کس جز من تو را به آن صدا نمی زندو ولی نام واقعی ات چیز دیگریست مثل هر چه مال تو باشد و واقعی باشد.

مگر نه که می گوییم «نامه» پس اکر در آن از «نام» ،آنهم از نامه کسی که نامه متعلق به اوست ،نگوییم از چه بگوییم.مگر نه اینکه نامهایمان با هم دو حرف و خودمان هزاران حرف مشترک داریم.پس باید با نامت بازی کرد؛ آنقدر از ابتدا ئ انتها نوشت که دیگر نه خودکاری باشد که این فرصت را از دست بدهد و نه کاغذی که با نوشتن اسمت سیاه که نه،نورانی نشود.

هرگاه به معانی نامت اندشیده ام به غیر از تعجب سهمی نداشته ام.آخر درست است که تو مانند گلی ولی خودت قضاوت کن؛کدام گل عطر تو مست کننهده تو را دارد و کدام به زیبایی لبخند تو می شکفد.

می گویند مرغ مینا مقلد خوبی است،پس تو چرا با همه متفاوتی؟راستش را بگو از کدام فرشته خدا تقلید می کنی؟تو که حتی برای آنکه دیدی همه تولدم را تبریک می گویندفنگفتی تا ذره ای از تفاوتت کم نشود.راستش خیلی دلم یک مرغ مینا می خواهد.دوست دارم نام نازنینت را یادش بدهم تا هر لحظه فریادت کند آخر فرو ریختن قلبم را هنگام شنیدنش به دنیا نمی دهم.

مگر معنی دیگرت شیشه نیست؟ پس چرا این قلب من است که شیشه ایست آنهم شیشه ای که بزرگترین لذتش شکسته شدن توسط دست نسترن توست.

دوست دارم کاسه ی مینایی داشتیم و بینمان می گذاشتیم و من عکس چشمانت را از درون آن می دیدم شاید کمتر زیر دین داغش می سوختم و آنگاه درست از همانجایی که لبهایت را بر کاسه گذاشتی چهره ات را که در اب افتاده می نوشیدم.هرچند عطش من از تو شدیدتر از اینهاست.

 دوست دارم کاسه ی مینایی داشتیم و هرگاه زبانم لال یکی از ما می خواست تنها به سفر برود آنرا با هم از اشک پر می کردیم و پشت سرش می ریختیم و وقتی بر اثر لرزش دستانمان می شکست تکه هایش را روی دامنی از جنس نور جمع می کردیم و می بردیم پیش بقیه ی خاطرات شکسته مان.

راستی می دانی در دیار لیلی و مجنون چه معنی می دهی؟لنگرگاه

اینجاست که من فهمیدم که چگونه لنگرم بی آنکه کنگر خورده باشم آنچنان پیشت گیر کرد که به آسانی که هیچ با همه ی سختی ها هم آزاد نمی شود.قولی به من می دهی؟

بگذار تنها کشتی لنگر انداخته در بندر ساحل پر ماسه ی دور افتاده ترین جزیره ی اقیانوس دلت باشم.

اگر خسته ات کردم به چشمانت بگو به روشنی خودشان کدر لهجه ام را ببخشند.خدایا من از مینا ناتمامم مرا از او تمام کن.

                                                                    کسی که اگر نخواهد هم فقط به تو فکر می کند

                                                                     حسام                                        

 


نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد 1388 ساعت 10:54 ق.ظ توسط |حسام |نظرات |

عسلم سلام

این اولین نامه ایست که در حالی می نویسم که می دانم آن را برایت خواهم فرستاد و تو اگر منت بگذاری آنرا می خوانی و یا حداقل سرسری نگاهی به آن می اندازی،مثل کسانی که موقع خواندن یک رمان عشقی تنها ابتدا و انتهایش را می خوانند.

نامه های قبلی را خودم می نوشتم و چون دلم نمی آمد برایت بفرستم خودم آنها را پاره می کردم.اینها را تو پاره کن.همین که آنقدر به آنها اهمیت بدهی که پاره شان کنی خودش کلی افتخارست.فقط نازنینم مواظب باش، این روزها کاغذ ها هم می بُرند انسانها که دیگر هیچ.

همیشه فکر می کردم اگر تو قدمی هر چند کوچک به سویم برداری آنشب به جبران همه ی شبهای بیداری ام بخوابم، ولی نشد. آخر چگونه بخوابم و نادیده بگیرم فریاد قلبم را که می خواهد صدای ضربانش را به تو که سر بر سینه ام گذاشته ای برساند و دستانم را که در آرزوی دستانت می سوزد و لبهایم را که تمنای هزار بوسه را فرو می دهند.

خوشحالم. دیروز از کسی که خیلی دوستش دارم و تولدش بود هدیه ای گرفتم.نمی دانم شاید یکی از کادوهای تولدش بود که به حرمت دل شکسته ام باز نکرده به من داد و من احساس کردم که بالاخره عشقم را اثبات کرده ام آنهم بدون عشقبازی.همیشه برای کسانی که دنباله روی عشق هایی بوده اند که با عشقبازی ثابت می شود افسوس خورده ام و حال شادمانم که راه صحیح را یافته ام.

یادت می آید؟ گفته بودم آدمها (و یا شاید فقط عاشق ها) دو دسته اند یا نامه می دهند و یا ادامه.ممنون که گذاشتی نامه دادن را ادامه دهم هرچند این دلیلی باشد یرای این که تو هم آزارهایت را ادامه دهی؛آخر می دانی که اگر هم اینطور باشد چون از سوی تو آمده نیکوست.

ثابت کردی که اگر بخواهی چشمه که هیچ،قطره ای از زیباییت را نشان دهی آنوقت ثابت می کنی که از زیباترین فرشته های خدا هم زیباتری، البته منظورم دیگران است به من که مدتها پیش اثبات شده است.

این روزها احساس می کنم می خواهی چیزی بگویی، چیزی که تاکنون نه تو گفته ای و نه من شنیده ام. خواهشم این اینست :بگشا،راز دل بی قرارت را و پرده ی خواب شبهای پریشانت را.غم ژرفای اقیانوس چشمانت را برایم تفسیر کن ، بار رویاهایت را را به من بسپار و دوباره همان پروانه ای شو که آزاد  و رها به هر و می پرد و دست هیچ کس، حتی پسر بچه ی بازیگوشی که مدتهاست به دنبالش دویده به اون نمی رسد بجز من.آخر تنها من معمای گرفتن این پروانه را اموخته ام و تنها من تک تک خالهای پرهای ان را هزار شب و شبی هزار بار شمرده ام.

ببینم یعنی تو مرا سزاوار داشتن خطی از احساست هم نمی دانی؟ بگو،آنچه را نگفته ای و نشنیده ام بگو.

                                                                                            کنجکاوترین عاشقت

                                                                                            حسام                                               


نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد 1388 ساعت 07:14 ق.ظ توسط |حسام |نظرات |

خیلی بی من راحت بودی، نه؟ نبودن من روی تو کلی تاثیر مثبت گذاشته، نه؟همش در فکر این بودی که چه کنی که بیشترین استفاده را از نبودنم بکنی؟ اینکه چه می شد این نبودن هیچگاه جایش را به بودن ندهد؟

ولی من آمدم؛در حالی که دلم لک زده برای لک زدنت،تنفست ،خواستنت،بوییدنت،آزارهایت و خلاصه هر چه متعلق به توست.

نا امیدت که نکردم؟! آخر گفته بودم شاید هوای تکرار قصه بیابانگردی مجنون به سرم بزندد و تو شاید ته دل مثل حریرت کمی امیدوار بودی اینطور بشود.ولی دیدم که مجنون بی عشق چیزی نیست به جز یک اسم قدیمی و چرا ما نباید اسطوره شویم؟ مگر نه اینکه در همان یک مورد با او اشتراک داریم؟

بی خود سعی نکن خودت را از چشمانم بیندازی.جای تو قرص قرص است و در این سفر قرصتر هم شد عین قرص ماه صورتت. هر که را می دیدم ناخودآگاه در مقام مقایسه بر می آمدم و حتی بدون یک درگیری زرد تو را پیروز اعلام می کردم و چه زود فهمیدم که مقایسه تو اشتباه است زیرا کفه ی هیچ ترازویی گنجایش روح عظیمت را ندارد و نخواهد داشت.

راستی منت گذاشتی،قدم رنجه کردی، کف پاهایت را بوسه گاه چشمانم قرار دادی و دیشب به خواب این عاشق تنهایت آمدی.

فهمیده ام که گاهی از اقیانوس محبتت قطراتی به اطراف می پاشی و چه خوشبخت بوده ام که دیشب یکی از این قطرات دنباله روی اشک چشمانم بوده است.ولی حیف،من چقدر دیر به دیر سهمم را از سرنوشتت می‏گیرم.

از خوابم می گفتم، می خواستم چیزی در گوشَت بگویم،شاید وسوسه دادن نشانی اینجا به تو بر من غلبه کرده بود،همین که سرم را به تو نزدیک کردم عطر بید مجنون موهایت چنان مستم کرد که به قول سعدی دامنم از دست برفت.لحظه ای لبهایم را روی لاله ی گوشَت گذاشتم و بعد سرت را روی سینه ام فشردم.بماند که همان لحظه مادرت آمد و چه اتفاقاتی افتاد ولی هر وقت که یاد آن لحظه می افتم گرمایی از قلبم سوی تک تک سلولهای بدنم که یک صدا تو را می خواهند گسیل می شود که عطش آنها را زیاد می کند و ضربان قلبم را، آنچنان که از سرعت گریز از جو هم می گذرد و مرا به آسمانها همانجایی که جایگاه حقیقی توست می رساند.

در خواب دعا می کردم هیچ گاه بیدار نشوم ، درست مثل همان شبهایی که تا صبح  با هم بیدار بودیم و آرزوی هر لحظه ام نگذشتن همان لحظه بود و همیشه هم عقربه های ساعت مانند همه ی لحظات با تو بودن آنچنان می دوند که گویی آنان هم در ماراتن عشق،همانی که آخر خطش هستم، شرکت می کنند.

بار بعد زودتر به خوابم بیا و بیشتر بمان نگذار بین لحظات خوشبختی ام اینقدر فاصله بیفتد.

راستی در سفر به جمکران هم رفتم و یاد آن روزی افتادم که برایت از حال معنوی آنجا گفته بودم.واقعا چه جای عجیبی است،همیشه حالم را دگرگون می کند.از آن لحظه که پایم را در مسجد گذاشتم و بر خاک پاکش بوسه زدم چنان اشکی از چشمانم جار یشد که تا مدتها یارای جلوگیری از آن را نداشتم.قدم زدن بر بال فرشتگان هم لذتی دارد ها.آنجا هم یک نامه نوشتم و در چاه انداختم.باید ببخشی که برای غیر تو نوشتم ولی موضوع آن هم تو بودی.از آقا خواستم مواظب عشقمان باشد و آن را پاک و جاودانه نگه دارد.

رفت حاجی به طواف کعبه و باز آمد

                                          ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم

                                                                                                          دیوانه ترینت

                                                                                                           حسام   


نوشته شده در شنبه 3 مرداد 1388 ساعت 11:18 ق.ظ توسط |حسام |نظرات |

امروز با بهانه می نویسم.این بار من می خواهم به سفر بروم پس باید به جبران تمامی دفعاتی که بی خبر رفتی و چشمان مضطرب مرا به در کاشتی به تو خبر دهم.می دانم برایت مهم نیست ولی نمی دانم چرا گاهی می خواهم حالم را بدانی؛من که همیشه حالت را می دانم آخر همیشه با منی

راستی اگر چند روز پیش برای یک لحظه وسوسه ی دیگر دوست نداشت آزارمان داد ببخش.دوباره اشتباه کردم بی جهت تو را با خودم جمع بستم مگر نه این که تو را باید از همه تفریق کرد؟

دیگر خیلی دیر است؛مگر نمی دانی که همه ی دیوانه ها را نمی توان با سنگ راند؟ بعضی هاشان با سنگ دیوانگیشان گل می کند و چند برابر می شود؟

خوب که فکر می کنم آن روزها که تازه به مدرسه می رفتیم همانجا که گفتند آن مرد زیر باران آمد و نگفتند آن زن کی آمد واژه سفر را نیز هیچ گاه به ما نیاموختند .شاید آنها نیز می دانستند که بعضی واژه ها را نمی شود با نوشتن آموخت باید لمسشان کرد تنفسشان کرد و حتی بازدمش را هم فرو داد تا نکند پیچک دور تاک کنار حیاط خانه ناخواسته فرو بدهدش.

هر بار که به سفر می رفتی ترس عجیبی مرا فرا می گرفت.راه امن است؟،پشت سرت آب ریخته اند؟،ببینم از زیر قرآن قدیمی روی طاقچه گذشته ای؟،نکنه خوبیهات رو چند ستاره ی دیگه هم اثر کنه و باعث بشه هر شب باری زودتر دیدن ماه که تو باشی مسابقه بذارند،هرچند تو آسمون عشقت من اولین آخرین ستاره ام بقیه غروب می کنند باور نمی کنی تا گرگ و میش هوا بنشین.

حال که نوبت سفر من است باز هم نگرانم.نکند این  این بار تو بیایی و من به قرار وفا نکنم ،نکند عاشقی هم نوبتی باشد و ...

امان از نقطه چینهایی که غوغا می کنند.ولی نه؛ بگذار بروم شاید بفهمم که سفر هم آنقدرها بد نیست.مگر نه که هر بار به سفر رفتی عشقم را ملتهب کردی و برگشتی؟

سوغاتی چه می خواهی عزیز؟می دانم که حالا ولنتین نیست هرچند آن وقت نیز می دانم که همه ی شکلاتها را از ترس خراب شدن خواهی خورد و عروسک را با همان مهربانی ذاتیت که فقط مخصوص توست و مثل هر چه اینگونه باشد شیفته اش هستم به دختر بچه ی گریان کنار خیابان خواهی داد.

نمی دانم برخواهم گشت یا نه،شاید هوای تکرار قصه سرگشتگی مجنون در بیابان به سرم بزند و بر نگردم ولی نازنینم تو بمان.به جان شمعدانیها،کبوترها،همان تاک گوشه ی حیاط و همان دختر گریان کنار خیابان،تو بمان

                                                        کسی که در سفر و حضر دوستت دارد

                                                                                 حسام


نوشته شده در دوشنبه 29 تیر 1388 ساعت 05:48 ق.ظ توسط |حسام |نظرات |

امروز طور دیگری می نویسم،البته اگر اصلا بتوانم بنویسم .قلبم ملتهب است،دستانم می لرزد و چشمانم از اثر گریه های شبانه مثل دلم می سوزد.

چشمم که به نامه ی دیروز افتاد حالم خرابتر شد.با چه شوقی نوشتم و آسوده شدم.ولی حال می دانم که با از تو نوشتن هم آرام نخواهم شد.

 دیروز دیدمت و برای اولین بار آرزو کردم که کاش نمی دیدمت.خلاصه بگویم نابودم کردی،مرا کشتی ولی نه با عشقت.

دیروز برای چندمین بار فهمیدم که از عشق هیچ نمی دانی،چه اگر می دانستی این چنین نمی کردی.هر حرکت تو نگاه تو خنده های کرده و نکرده ی تو همه و همه آتشی بود که بر دل بی گناه من زده شد.نه از آن آتش ها که قلب می گیرد و از درون آن ققنوس عشق از تخم خاطرات بیرون می آید،از آن آتشها که می سوزاند.

... و چند دقیقه سکوت ولی این بار نه به احترام عشقت بلکه به احترام قلب داغدیده ی من که شدت سوزشش نوشتن را برایم مشکل می سازد.

گفتم دل بی گناه من!!!،همه ی گناه ها از اوست.نمی دانم چرا اینگونه را میکنی؟ مگر نگفتی که اشتباه می کردم که اگر آزارت دهم از من دل می کنی؟،پس این چه آزاریست؟ طعنه بزن،ناسزا بگو،نمی دانم اصلا در گوشم بزن ولی ترا به معصومیت چشمان نازت ،ترا به آشفتگی موهای سیاهت،به ظرافت دستان زیبایت با من مثله غریبه ها نباش.آیا بعد این همه عشق سهم من از تو فقط یک سلام و خداحافظی است که برای غریبه هم خرج نمی کنی؟

چرا اینچنینی؟ گاهی آنچنان نزدیک که فاصله ی بینمان یک نفس است گاهی آنقدر دور که صد هزار بیستون بر سر راهمان است و ای کاش کوه بیستون بود آنوقت من بی تیشه هم با توشه ی عشق برش می داشتم ولی با اراده تو چه کنم؟اراده ای  که باری من مثل (کُن) است و من باید آن را (فیکون) کنم.

یادم میآید روزی را که گفتی :« چون من نمی خواهم نی توانیم به هم برسیم.» ولی تو هم بیاد بیار که درست که از زمانهای قدیم از زمان لیلی و مجنون،زمانی که عشق را با الف نمی نوشتند و با غین نقاشی نمی کردند گفته اند:«خواستن توانستن است.» ولی هیچ گاه نگفته اند نخواستن نتواستن است.

قبلا هم نوشته ام کار من مدتهاست از کار گذشته،دیگر با چند ماه ندیدن و صدایت را نشنیدن و لمس نکردنت درست نمی شود.کی می خواهی بفهمی که عشقت در رگ و خونم است اگر اراده تو بر این است که دوستت نداشته باشم،حرفی نیست خونم را می ریزم و تنم را طعمه خاک می کنم تا باز هم حرف، حرف تو بشود.

دلیل دیگری که نشانی اینجا را به تو ندادم این است که تو بدبینی، همیشه گفته ام زرنگی زیاد آدم را کور می‏کند وقتی برایت عاشقانه می گویم آن را خودنمایی می پنداری ویا خدای نکرده فکر می‏کنی که قصد فریب روح معصومت را دارم،غافل از اینکه من فقط می خواستم  خودم را تسکین دهم و گرنه نه تو کمبود محبت داری و نه من آنقدر زیبا می نویسم که روی آن اثری بگذارم.

آن روزها که با گریه از خدا عشق میخواستم همیشه در رویا دختری را می‏دیدم که کمی می‏لنگید یا پدر و مادر نداشت و یا شکست خورده ی عشقی بود و با محبت من جانی تازه می گرفت و شیفته‏ام می شد،گرچه خیلی دیر است ولی حال می فهمم که اشتباه می کردم نباید از خدا عشق می خواستم باید از خدا وسعت قلب و ظرفیتش را طلب می کردم و خدا مهر تو را برای من فرستاد تا این را به من بفهماند.

 ولی مگر می شود؟پس این غمی که در ژزفای چشمانت مرا می ترساند از چیست؟ سر بر سینه ام بگذار و بگو.

می بینم باز هم مثله هر دفعه ناخودآگاه دارم حق را به تو می دهم و نامه را تمام میکنم.ولی اگر روزی بفهمم که این رفتارت از روی ریا است نمی دانم که چگونه دلم را ببخشم که تو را منزه می نماید.بدترین گناه از نظر من اینست که به خاطر چند غیر عاشق و یا عشق را نفهم (دلم نیامد بنویسم انسان) بر خلاف دلت رفتار کنی.این خودداری منهم بخاطر این است که تو همیشه از من خواسته ای که در برابر دیگران خودم را کنترل کنم وگرنه دیدی که من آبرویم را کف دست گذاشتم و به خانه‏تان آمدم و هنوز هم از دادن آن دریغی ندارم.

چند روز دیگر می آیم پیشت و اگر دوباره از من کناره بگیری ناچارم که از درخواستت تخطی کنم.

حالم خیلی خرابست هرچه هم اشک میریزم آرام نمی شوم کاش آغوشت نزدیک بود.دعایم کن

دل خراب ما از این خرابتر نمی شود                        که خنجر غمت از این خرابتر نمی زتد

                                                                                          خراب ترین عاشقت                                                                                                                  

                                                                                                     حسام


نوشته شده در شنبه 27 تیر 1388 ساعت 08:03 ق.ظ توسط |حسام |نظرات |

... چند نقطه چین،یک نفس عمیق و حالا یک دقیقه سکوت به احترام لحظه از تو نوشتن.

بهونه امروز نوشتن تسکین است. تسکین یک قلب شکسته؛ این طوری نگاهم نکن منظورم تو نیستی، خودم را می‏گویم.

یادت می‏آید؟ آنوقت ها هر وقت دلم می گرفت،زیباییت را به توصیف می نشستم و آرام می‏شدم.

تو میگفتی:« خب حسام،اگه می‏خوای بری تو حس برو که کار دارم» ای من به فدای حسام گفتن هایت که مدتهاست آن را هم از من دریغ می‏کنی و بعد من در خلسه عجیبی فرو می رفتم و ساعتها برایت می نوشتم غافل از اینکه تو به تدریج بزرگ می شوی و دیگر مرا در کنارت نمی بینی.

نه، اشتباه نشود، تو همیشه بزرگ بوده‏ای ، من فقط اول بار شناختمت.آن روزی که من سیاره‏ی زیبای درونت را کشف کردم هنوز هیچ نلسکوپی اختراع نشده بود.

از امروز وصفت می کنم تا به همه بفهمانم که چه معشوقی دارم اگر بتوانم ، که نمی توانم.ترسی از رقیب ندارم.عمیقا باور دارم که کسی مانند من تو را دوست نداشته و نخواهد داشت و تو با من چه کردی که با دیگری کنی.

حال که می خواهم از چشمانت بنویسم رنگش را به خاطر نمی آورم.یه عمره دوره چشمات گشتم،بارها اقیانوس بی پایان آن دو نی نی معصوم را پیموده ام و بارها در آن غرق گشته‏ام ولی بازهم نفهمیدم که اون چشما چه رنگه،زیاد هم عجیب نیست این رنگ چشمت نبود که مرا دربند کرد آتشی بود که از دیدگانت پر کشید، به قول خودت جادوی چشمان.

باز هم برایت می‏نویسم ولی امروز دیگر کافیست
                                                                                  آسوده تر از سطر های نخست

                                                                                                                  حسام                           


شاید امروز ببینمت.


نوشته شده در جمعه 26 تیر 1388 ساعت 11:58 ق.ظ توسط |حسام |نظرات |

نازنینم سلام

   تسلیم!!! امروز بار دیگر در برابر عشقت به زانو می افتم و سرم را پایین می اندازم به امید اینکه تو دستانم را بگیری و مرا بلند کنی و به امید آنکه وقتی سرم را بلند می‎کنم چشمان ناز و پاک تورا ببینم که مظهرست قداست و پاکی خداست.

امروز دیگر باور دارم که کار من از کار گذشته و مدتها هم هست که گذشته.دیگر نمی خواهم در برابر عشقم مبارزه کنم زیرا شکستهای پی در پی به من آموخته که هیچ کس را یارای هماوردی با این پوریای‏ولی نیست.

دیگر نمی خواهم خلاف جریان این رودخانه شنا کنم زیرا فهمیده‏ام که اگر تو بالای رودخانه نباشی هیچ شنایی باری رسیدن به آنجا کافی نیست.می‏خواهم در خلسه‏ی غریب و لذت بخش چسمانت گم شوم و خودم را به آب بسپارم ، چه اهمیت دارد که فرصتها در ساحل می‏گذرند و حتی چه اهمیت دارد که جریان مرا به تو را می‏رساند یا نه،همین که اندکی به تو نزدیک شوم نیز کافیست.

کلبه‏ی کوچکم را می‏بینی؟ این هدیه‏ی تولدیست که دیروز به خودم دادم تا پاسخی باشد به چشم انتظاری‏هایم به امید یک تولدت مبارک خشک تو و چه بزرگ هدیه ای‏ هم هست گرچه در هدیه ای که خدا در دلم نهاده است بسیار کوچکست.

خودت رو ناراحت نکنی ها! دیروز اصلا روز مهمی نبود فراموش کردنت( اگر فراموش کرده باشی) عجیب نیست.این هجده سال قبل در چنین روزی کسی که تصادفا عاشق تو است به دنیا آمده دلیل نمی‏شود که تو ذهنت را مشغول کنی.اصلا تولد من که دیروز نبود،تولد من آن روزی بود که فهمیدم تا به حال زندگی نکرده ام و فقط زنده بوده ام و اینجاست که می‏گویم:«بی تو می‏میرم»

نشانی کلبه ام را به تو نمی‏دهم.وقتی جواب نامه‏ای نیست که به آن بفرستی و راهی نیست تا تو را به داخل کلبه ام برساندتا حتی شده در رویا سر بر سینه‏ام بگذاری داشتن نشان اینجا چه اثری دارد جز اینکه داغم را اگر بشود مضاعف می‏کند،جز این است که آن وقت چشم به در می‏دوزم تا شاید پیک عشق نامه‏ای ،هرچند مختصر از تو برایم بیاورد؟جز این است که با هر صدای پایی سرخ می‏شوم و به سمت آیینه می‏دوم و خودم را مرتب می‏کنم تا اگر تو بودی نکند چشمان زیبایت از دیدن من مکدر شود؟و جز آن است که آنگاه صدای دور شدن گامها هریک خنجری در قلبم است ؟هرچند وقتی بزرگترین تیر را تو به قلبم زده‏ای از خنجر و نیزه چه باک.

نشانم را به تو نمی دهم تا شاید روزی به هوای نوری و یا جرعه آبی به داخلش بیایی و یک بار هم که شده  تو هم مثل من کار از کارت گذشته باشد.


                               کسی که تو را هر روز بیشتر از دیروزش  می پرستد 

                                                                                                                                         


نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر 1388 ساعت 08:44 ق.ظ توسط |حسام |نظرات |


قالب وبلاگ : فقط بهاربیست